رویای حقیقت یافته

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

کد آهنگ



بی.تو

کاش به جای عکسی که بهت یادگاری دادم

 

دلم و میدادم....

 

توروخدا بیا...

 

بیا دلم و بردار و ببر.....

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

بی.تو

وقتی کسی نباشه که بتونی تنها‌ییت و

 بغض‌هات و

تلنبار  ِ غم‌تو باهاش تقسیم کنی

یعنی توی دنیای تنهایی هم تنهای تنهایی.

و این از همه چیز بدتره


از هر چیزی که فکرش و بکنی ...

 

پ.ن:جای خالیت با آدم حرف میزنه

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

اگرچه دیر اما رسیدیم

اون با من زیاد درد دل میکرد اما من کمتر

همیشه اون میگفت و من میشنیدم

بعد یه روزی مثل امروز که چپیدم تو اتاقم میاد بغلم میکنه و میگه همه امید زندگیشم

فکر کنم درد مشترک داریم

اونم یه چرخ تو دنیا زده و از همه ناامید شده

بعد برگشته دیده یکی مثل خودش گوشه ی خونه نشسته

 

پ.ن:انگار بعد از این همه سال تازه دارم با مامانم آشتی میکنم

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

چرا؟

دیر یاد میگیریم!

چرا ما خیلی چیز هارو دیر یاد میگیریم  یا اصلا یاد نمیگیریم؟

به خاطر ظواهر گول همدیگرو میخوریم و بعد که به هم نزدیک شدیم به ((هیچی)) میرسیم ودرمونده میشیم

چرا حرف های دلمون رو بهم میزنیم؟

 چرا از اعتماد هم سواستفاده میکنیم.

چرا به دیگران نز دیک میشیم ؟

اخه این کسب اطلاعات وبعد خراب کردن اونا چی نصیب ما میکنه ؟

اگه نمیتونیم خودمون رو اصلاح کنیم چرا بقیه رو نابود میکنیم؟

این همه تلاش برای چیه؟

برای اثبات کدوم برتریه؟به کی؟به همون هاییکه  خودشون دنبال فرصت هستند تا تورو سر جات بنشونن. 

چرا میخوایم بقیه رو سر جاشون بنشونیم؟

اگر خودمون نمیتونیم سر پا بایستیم.

نشوندن بقیه چه فایده ای برای ما داره 

حالا که ایستادیم چرا روی شونه های دیگری؟

 له کردن ادما و نردبون ساختن ازشون که هنر نیست!

هنر اینه که وقتی دستتو میگیرن وتورو بالا میکشن حتی اگر نخواستی تشکر کنی وقتی اون بالا رسیدی پرتش نکنی پایین!

هنر اینه که انسان باشی.امانه!

انسان بودن یه چیزی سخت تر ازهنره.

 اون قدر که من هنوز براش واژه ای پیدا نکردم.

                                  ما هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم!

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

لحظه دیدار نزدیک است...

یادمه اولین بار که میخواستم باهاش قرار بزارم تو وبلاگ سابق این شعر اخوان ثالث و آپ کردم

 

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

....

 

اما این بار که لحظه ی دیدار نزدیکه

نه دیوانه و مستم

نه دل و دستم میلرزه

نه تو عالم دیگه ای هستم

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ٢۱ تیر ۱۳۸٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

روزت مبارک نفسم

کودکی ،دخترکی موقع خواب،سخت پا پیچ پدر بود و ازو می پرسید

زندگی یعنی چه؟

و پدر از سر بی صبری گفت:زندگی یعنی عشق

!دخترک با سر پر شوری گفت:عشق را معنی کن

پدرش داد جواب،بوسه گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده بر آورد زشوق،گونه های پدرش را بوسید:

زان سپس گفت

پدر ... عشق اگر بوسه بود،بوسه هایم همه تقدیم تو باد

روز پدر گرامی بابا جون عاشقتم

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ٤ تیر ۱۳۸٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

می خواهم انسانی دیگرگونه باشم

می خواهم انسانی دیگرگونه باشم

می خواهم از درختها ایستادگی بیاموزم

می خواهم چونان مورچه ای باشم پرتلاش بی آنکه

هراس داشته باشم از باران

می خواهم با گندمزار برقصم

با قاصدک ها پرواز کنم

با جیرجیرک ها آواز بخوانم

می خواهم بیکرانه باشم چون دریا

بی نشانه باشم چون باد

از چشمانم رودخانه ای جاری کنم برای چمنزار

تبر را کنار بگذارم

کمانم را بشکنم

آهو را رها کنم برای پلنگ

خرگوش را برای عقاب

پرنده ای باشم و پرواز کنم در برابر باد

...

باید انسانی دیگرگونه باشم

 

پ.ن:

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گل و نازنینممممم از همتون ممنونم بابت اینکه تولدم و تبریک گفتین روی همتون و میبوسم

راستی یه تشکر ویژه هم از مهیار (وب نوشته های یک بنده خدا) عززززززززززززززیزممم میکنم خیلی ممنون از اینکه به یادم بودی وقتی اومدم نت و دیدم همه تولدم و تبریک گفتن بدون اینکه من آپ یا کامنتی در این مورد گذاشته باشم واقعا شکه شدم

دوستتون دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ۱ تیر ۱۳۸٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

بارون

امروز وقتی  که کارم تموم شد

 

 

 

نزدیکه ایستگاه تاکسی بیخیال شدم و پیاده راه افتادم سمت خونه

 

 

عاشق اینم که برم زیر بارون و اونقدر راه برم که خیس خیس بشم ،

 

 

 

فارغ از همه چیز و همه کس .

 

 

 

بشورم و بریزم دور این همه باید و نباید لعنتی و دست و پاگیر و 

 

 

 

نفس بکشم و تا میتونم هوای ناب خداوندی را بدم داخل این کالبد خسته

 

 

 

و تشنه تا سیراب بشه از اون چیزی که این روزها  کیمیاست .

 

 

این بارون آدمو دیوونه میکنه ...

 

 

 

خدا رحمتت کنه سهراب:

 

 

 

چتر ها را باید بست

 

 

زیر باران باید رفت

 

نويسنده: نیلوفر تاريخ: ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ موضوع: لينک به اين مطلب نظرات ()

درباره وبلاگ

وقتی خیلی تنها شدی بدون که خدا همرو بیرون کرده تا فقط خودت باشی و خودش...


نويسندگان

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to artimiseman.Blogfa.com | Template By: TEMPHA.COM